تبليغاتX
مرد مرده

کارگردان:کوین گروترت   بازیگران:توبین بل،کوستاس مندیلور،پیتر اوتربربج،بتسی راسل و...  محصول 2009 امریکا

اره ی 6 آخرین قسمت از سری فیلم های اره است که به تازگی اکران شده و فروش جهانی نسبتن خوب و قابل قبولی نیز دست یافته و کم و بیش نقد های خوبی نیز برای آن نوشته شده است.
خط داستانی کلی این فیلم راجع به یک کارگزار موفق شرکت بیمه به نام آقای ویلیام ایستون است که با پرداختن یا نپرداختن حق بیمه به بیماران لاعلاج یا سخت علاج به نوعی در مورد مرگ یا زندگی آن ها تصمیم می گیرد.او در تله ی مرگ جیگساو گیر می افتد و مجبور می شود واقعن راجع به زندگی یا مرگ دیگران تصمیم بگیرد.منتهی تفاوت این جاست که این بار خون قربانیان مستقیمن روی دست های او خواهد بود و روی صورتش خواهد پاشید... .
هیچ وقت از طرفداران پرو پا قرص مجموعه فیلم های اره نبوده ام و نخواهم بود.اره ی 1 و2 فیلم های خوب و بسیار خوش ساختی بودند که واقعن از تماشایشان لذت بردم.منتهی در قسمت های بعدی تماشای این سری فیلم ها برایم سخت تر و غیر قابل تحمل تر شد چرا که به نظر می رسید کارگردان های این مجموعه ساخت سینمایی و منطق روایی را فدای شیوه های ابتکاری و خونبار مرگ کاراکتر ها کرده اند.ولی حساب اره ی 6 از بقیه ی قسمت های این مجموعه کاملن جداست،فیلم همان حس و حال و هوشمندی فوق العاده ای را دارد که اره ی 1 و 2 داشتند علاوه برآن این جا خبری از فلش بک های بی موقع و اعصاب خورد کن یکی دو قسمت قبلی نیست و تمام فلش بک ها به جا و در زمان درست استفاده شده اند و حجم نسبتن زیادی از اطلاعات مفید را به تماشاگران متقل می کنند.
فیلم شروع درگیر کننده و خون باری نیز دارد.در اولین تله ی مرگ جیگساو که بدون هیچ مقدمه ای به داخلش پرتاب می شویم زن و مرد نزول خوری را می بینیم که مجبورند برای نجات یافتن تکه ای از گوشت بدن خود را بکنند هر کسی که گوشت بیشتری از خود ببرد نجات خواهد یافت و دیگری خواهد مرد.زن شروع می کند به قطع کردن دستش با ساطور و مرد هم که آدم نسبتن چاقی است چاقو را بر می دارد و شروع به تکه پاره کردن شکمش می کند.هر دو دارند از در فریاد می کشند در ضمن حواسشان است که نسبت به آن یکی گوشت بیشتری بگذارند وسط...به این می گویند یک سکانس دیوانه کننده ی خون و خون ریزی ناب!
فیلمنامه ی اره ی 6 نسبت به قسمت های پیشین اش بهتر و کار شده تر است و داستان فیلم به شکلی کاملن معقول و منطقی در زمان حال و گذشته گسترش می یابد تا این که به یک دور کامل می رسد و تمام ماجراها از اولین قسمت تا به حال در این دور تکمیل می شوند،نکته های تازه و غافلگیر کننده ای افشا می شوند و به برخی نکات مبهم قسمت های قبلی پاسخ داده می شود.
در مورد بازیگران فیلم هم باید از عنصری به نام فلش بک ممنون باشیم که به خاطرش کماکان می توانیم شاهد حضور درخشان توبین بل در نقش جیگساو باشیم.واقعن هیچ جوری نمی توانم بازیگر دیگری را به جای او در این نقش تصور کنم.در یک نگاه کلی اره ی 6 فیلم ترسناک سادیستیک و در عین حال خوب و خوش ساختی است که تماشایش را به همه ی طرفداران ژانر وحشت و به خصوص به کسانی که از این مجموعه فیلم ها مایوس شده بودند توصیه می کنم چرا که این آخری واقعن بازگشتی موفق و تحسین برانگیز برای جیگساو و جنایت های(درس های) خون بارش است!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:38  توسط مرد مرده  | 

کارگردان:آدام گرین                بازیگران:جوئل مور،تامارا فلدمن،کین هودر،پری شن و...

بعدنوشت:این یک ریویو یا هر چیز دیگری نیست یک نیم نگاه کوچک به یک فیلم ترسناک-کمدی فوق العاده است که خیلی از تماشایش لذت بردم.بنابراین لطفن وقت خواندنش زیاد مته لای خشخاش نگذارید و همین جوری که هست قبولش کنید... .
تبر ماجرای بن و رفیق سیاهپوستش مارکوس است که برای تفریح و خوشگذرانی به شهر کوچک ماردی گراس رفته اند.شهر پر از دختر های جذاب و نیمه ع/ریان است و حسابی دارد به مارکوس خوش می گذرد ولی بن که به تازگی شکست عشقی خورده اصلن حس و حال دختر و تیت(انگلیسی اش را بنویسید تا متوجه منظورم شوید) و این جور حرف ها را ندارد برای همین از بقیه ی دوستان جدا می شود و تصمیم می گیرد یک تور کنجکاوی برانگیز با عنوان مرداب اشباح را امتحان کند.مارکوس هم که نمی تواند رفیقش را تنها بگذارد با او همراه می شود.آن ها به همراه بقیه ی افراد تور با قایق به مردابی که معروف به مرداب اشباح است می روند.بر طبق شایعات محلی این مرداب و محدوده ی جنگلی اطراف آن قلمرو آدم سادیست و دفرمه شده ای به نام ویکتور کراولی است و کراولی هر کسی را که وارد محدوده اش بشود به طرز فجیعی تکه پاره می کند.اوضاع وقتی جالب می شود که راهنمای تور ناشی آن ها به طرز مضحکی قایق شان را به تخته سنگ ها می زند و غرق می کند.گروه تصمیم می گیرند که از بین جنگل بگذرند تا راهشان را به طرف مناطق مسکونی پیدا کنند اما کمی بعد سر و کله ی ویکتور کراولی هراسناک پیدا می شود و شروع می کند به تکه پاره کردن آن ها... .
سکانس افتتاحیه ی فیلم که در آن دو شکارچی تمساح محلی که برای شکار به مرداب آمده اند و توسط یک "چیزی"به طرز فجیعی تکه پاره می شوند نوید یک فیلم ترسناک-اسلشر خوب را بهمان می دهد بخصوص وقتی که بدانید یکی از این دو شکارچی تمساح رابرت انگلاند(همان فردی کروگر خودمان) است که در نقشی کوتاه و افتخاری ظاهر شده است.عنوان بندی آغازین فیلم نیز با یکی از بهترین ترانه های مریلین منسن شروع می شود.همه چیز نوید یک فیلم ترسناک درجه ی یک را بهمان می دهند.
تبر به سنت مجموعه ی مرده ی شیطانی سم ریمی ساخته شده و در عین اشباع بودن فیلم از سکانس های خون و خون ریزی به طرز مضحکی بامزه و حتی گاهی وقت ها خنده دار نیز هست.
تقریبن همه ی کاراکتر های فیلم (به جر مارکوس که بدجوری توی کف دختر هاست نه فقط یکی بلکه همه)آدم های احمق،نفهم و پخمه ای هستند که انگار تنها دلیل وجودی شان این است که ویکتور کراولی دخلشان را بیاورد.
کراولی هم انصافن خوب پدرشان را در می آورد ؛تکه تکه کردن شان با تبر،دو تکه کردن جمجمه ی یک آدم زنده با دست خالی،پیچاندن 180 درجه ی سر یکی از آن ها با دو دست و بعد کندن آن،اره کردن دخترها،جدا کردن سر راهنمای گروه با دست خالی ،در آوردن قلب و دل و روده ی یک آدم زنده و کندن دو دست یکی از قربانیان و کلی سلاخی دیگر بدون هیچ آلت قتاله ای به جز دست های قدرتمندش تنها گوشه ای از هنر های ویکتور کراولی هستند که شکل و شمایل دفرمه شده و نسبتن ترسناکی دارد که هیچ شباهتی به قیافه ی یک انسان ندارد.در یک جمع بندی کلی هت چت فیلم ترسناک-اسلشر شوخ طبعانه ای است که تماشایش را به همه ی طرفداران فیلم های ترسناک توصیه می کنم.

پی نوشت 1:هت چت آخرین فیلم تولید شده در لوئیزیانا قبل از طوفان کاترینا بود.

پی نوشت 2:می خواهم از این به بعد زود به زود آپ کنم،بالاخره تنبلی هم حدی دارد!!!

پی نوشت 3:این روز ها خیلی خسته و کم حوصله ام،فکر می کنم از نوشته های اخیرم نیز پیدا باشد ،

نمی دانم چرا ولی دیگر مثل گذشته دستم به نوشتن نمی رود... .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 3:43  توسط مرد مرده  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:8  توسط مرد مرده 

نویسنده و کارگردان:نیل بلوم کمپ   بازیگران:شارلتو کاپلی،جیسون کوپ،ناتالی بولت،نیک بلیک و...

منطقه ی 9 به شکلی نیمه مستند شروع می شود.یک سفینه ی فضایی بیگانه پس از عبور از جو زمین بر بالای شهر ژوهانسبورگ در افریقای جنوبی متوقف می شود و همان جا می ماند.گروه اکتشافی اولیه با موجوداتی میگو مانند که دهان های در هم و بر همی دارند روبرو می شوند.این موجودات که تعدادشان به یک میلیون نفر می رسد بیمار و سست هستند و همگی از سو تغذیه رنج می برند.انسان ها محل فرود و زندگی آن ها را حصار کشی می کنند،نیرو های نظامی در آن جا مستقر می شوند و از آن پس آن جا را به عنوان منطقه ی 9 می شناسند.
مردم محلی ژوهانسبورگ نسبت به بیگانه ها واکنش دوستانه ای نشان نمی دهند آن ها از این موجودات ترسناک و بدشکل که چیزی مابین سوسک حمام و میگو هستند متنفرند.بیماری،تعفن،کمبود بهداشت و خشونت و کثافت نیز بین میگوها غوغا می کند.پس از 20 سال اعتراضات مردم محلی به نتیجه می رسد و قرار می شود منطقه ی 9 را به جایی دیگر منتقل کنند.سازمانی بین المللی موسوم به ام.ان .یو قرار می شود یک میلیون و هشتصد هزار موجود فضایی بیگانه را به منطقه ای نگهبانی شده تر و امنیتی تر در 200 کیلومتری خارج ژوهانسبورگ منتقل کند.ویکوس ون دمرو مسئول میدانی و دانشمند عالیرتبه ی ام.ان.یو مامور این کار می شود،اما این تازه آغاز ماجراست چرا که ویکوس در حین انجام عملیات تخلیه با نوعی مایع ژنتیکی خاص که توسط بیگانه ها ساخته شده آلوده می شود.او کم کم در اثر فعل و انفعالاتی که در بدنش رخ می دهد شروع به تغییر می کند و هر ساعتی که می گذرد بیشتر و بیشتر شبیه بیگانه ها می شود.ام.ان یو و دیگر سازمان های دولتی او را دستگیر می کنند و آزمایش های هولناکی بر روی وی انجام می دهند آن ها رسمن می خواهند برای تکمیل آزمایشات شان او را تکه تکه کنند
تا این که ویکوس ون دمرو موفق می شود از آن آزمایشگاه جهنمی فرار کند.او تک تنها است از لحاظ فیزیکی دارد تغییر می کند،به شدت ترسیده و همه در تعقیبش هستند،همه؛او تحت تعقیب ترین مرد کره ی زمین است... .

منطقه ی 9 درام علمی تخیلی اکشن فوق العاده ای است که توسط کارگردان 29 ساله ی بسیار جوانی به اسم نیل بلوم کمپ ساخته شده است.فیلم در حقیقت بازسازی فیلمی کوتاه به نام Alive in joburg  که کارگردانی آن نیز کار خود بلوم کمپ بوده است.هم فیلم کوتاه و هم این یکی تا حدودی سبکی شبه مستند دارند.منطقه ی 9 به خصوص در یک سوم آغازین اش فرمی مستند گونه دارد و تازه پس از آن است که فیلم شروع می شود و روی غلتک می افتد.
منطقه ی 9 را یک جور هایی می شود جنگ تمام عیار ویکوس ون دمرو علیه بشریت نامید.ویکوس که آلوده شده هنوز امیدش را از دست نداده و عشق و علاقه ای که نسبت به خانواده اش دارد باعث می شود که او تمام تلاش خود را برای ترمیم و نجات یافتن خود بکند.او برای رسیدن به خانواده اش از هیچ تلاشی فرو گذار نیست و از این رو مجبور می شود با یکی از بیگانه ها به اسم کریستوفر همکاری کند.از طرف دیگر یک ضد قهرمان عوضی و کاریزماتیک به اسم سرهنگ کوبوس دنبالش است تا او را گیر بیاورد و تکه تکه کند.
منطقه ی 9 درام علمی تخیلی اکشن بلند پروازانه ای است که از هر لحاظ با بهترین های ژانر برابری می کند و حتی شاید از خیلی از آن ها سرتر باشد.فیلم را خیلی راحت می شود هم ارز شاهکار هایی همچون بیگانه(ریدلی اسکات)،بیگانه ها(جیمز کامرون)،چیز(جان کارپنتر و حتی 2001 یک اودیسه ی فضایی(استنلی کوبریک) دانست.این فیلمی است که هیچ نشده تبدیل به یک کالت مووی خواهد شد چرا که  حس و حال دارد ،فضا سازی باور پذیر و منطقی ای دارد  و کلی ایده ی محشر در تک تک سکانس هایش خوابیده و دقت بسیار زیادی بر روی جزئیات علمی آن اعمال شده است مثلن وقتی سفینه ی کوچک بیگانه ها از سطح زمین بلند می شود به همراه آن مقادیری ذرات خاک و گرد و غبار نیز تحت تاثیر جاذبه ی بسیار بالای آن از زمین بلند می شوند و در کنار آن باقی می مانند این از آن دست نکته های ظریفی است که تا به حال در کمتر فیلمی به آن برخورده بودیم.

منطقه ی 9 جدای از این که فیلم پر مایه و سنگینی است سکانس های اکشن بسیار خوش ساختی نیز دارد.استفاده از نماهای ویدئو گیمی مثل نما هایی از کاراکتر ها و اسلحه های شان از پهلو در یک فیلم اکشن تا به حال هیچ وقت تا به این حد معقول و پذیرفتنی از آب در نیامده بود.اوج استفاده از این نما ها را می توانید در سکانس های مرتبط با ماموریت انتحاری ویکوس و رفیق بیگانه اش برای  به دست آوردن مایع کذایی ببینید.علاوه بر این سلاح های بسیار جالب بیگانه ها نیز حسابی می تواند هیجان زده تان کند تنها یک شلیک آن ها کافی است تا یک انسان را به معنای واقعی کلمه تکه پاره کند و طبعن فیلم پر است از نما های تکه پاره شدن آدم ها،قطع شدن دست و پای شان و یا منفجر شدن سر آدم ها!
چند تا از سکانس های فیلم را خیلی دوست دارم مثل سکانسی که در آن کریستوفر ،موجود فضایی میگو مانند ،با نگاهی غمبار و خسته به انسان های وحشی و قاچاقچی محلی نگاه می کند و یا نمایی که در آن هلیکوپتر ها به سفینه ی فضایی مادر نزدیک می شوندو در قیاس با آن بسیار کوچک دیده می شوندمن را دقیقن به یاد رمان های علمی تخیلی نبوغ آمیز آیزاک آسیموف و آرتور سی کلارک می اندازد.هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که روزی بتوانم در فیلمی شاهد چنین سکانس های فوق العاده ای باشم،این فیلم تخیل محض است.
بازی های بازیگران فیلم هم همگی در سطح بالایی هستند به خصوص شارلتو کاپلی بازیگر نقش ویکوس ون دمرو،بازیگر 36 ساله ی تازه کاری که این اولین فیلم بلند وی به شمار می رود و بازی قبلی وی نیز در فیلم قبلی نیل بلوم کمپ یعنی Alive in joburg بوده است.او این جا در اولین نقش جدی اش حسابی خوش درخشیده و جان کندن ویکوس ون دمرو را برای زنده ماندن و مبارزه کردن به بهترین شکل ممکن به تصویر کشیده است.علاوه بر این طراحی چهره و فیزیک بدن بیگانگان در این فیلم بسیار عالی از آب در آمده  به خصوص چشم هایشان که به خوبی نشان دهنده ی احساسات متفاوتی است که آن ها دارند و به ویژه احساس غم و اندوه را خیلی خوب منتقل می کنند و جالب این جاست که از نیمه ی فیلم به بعد نسبت به بیگانگان سمپاتی پیدا می کنیم و کم و بیش از آن ها خوش مان می آید.
جمله ی تبلیغاتی فیلم؛You are not welcome here به خوبی نشان دهنده ی درون مایه ی فیلم است.ترس انسان ها از زیاد شدن تعداد جامعه ی بیگانه های میگو شکل ترسی کاملن طبیعی و قابل قبول است.شاید به قول آرتور سی کلارک جامعه ی انسانی هنوز به درجه ای از رشد و تعالی نرسیده که بتواند به شکلی صلح آمیز و دوستانه با گونه های هوشمند دیگر زندگی کند.البته بیگانه ها نیز در این فیلم به شدت به انسان ها شبیه اند و موجوداتی هستند که خیلی راحت در دام خشونت و بی رحمی نسبت به خود و هم نوعان شان و یا انسان ها می افتند.حضور دو گونه ی هوشمند که برای یکدیگر بیگانه محسوب می شوند و هنوز هیچ کدام به اندازه ی کافی بالغ نشده اند آشکار است که به فاجعه می انجامد و طبعن صاحبان سیاره که انسان ها باشند بازنده ی این بازی نخواهند بود و فاجعه ی اصلی در این بین برای جامعه ی میگو ها رخ خواهد داد.

پی نوشت 1:پیتر جکسون کارگردان سرشناس نیوزیلندی جزو تهیه کنندگان اصلی فیلم بوده است،او این جا هم بهمان ثابت می کند که جنس خوب را می شناسد.
پی نوشت 2:فیلم در ضمن یک سوال اخلاقی ساده را هم مطرح می کند،این که چه قدر راحت آزادی های فردی یک شخص میتواند قربانی منافع دولت ها و یا حتی بشریت شود...ویکوس ون دمرو که خود دانشمندی عالیرتبه است وقتی آلوده می شود خیلی ساده تبدیل می شود به یک تکه گوشت گران قیمت آزمایشگاهی!
پی نوشت 3:این فیلم را ببینید...این لعنتی را ببینید!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 23:57  توسط مرد مرده  | 

عکس تبلیغاتی بسیار جالب و بامزه ی شرکت براون برای تبلیغ ریش تراش هایش:

(راستی فردا شب وبلاگمو با نقدی بر فیلم District 9 (نیل بلوم کمپ) به روز می کنم.پس تا فردا...)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 23:45  توسط مرد مرده 

یک درد دل کوچولو
(این مطلب رو بنا به دلایل شخصی حذفش کردم ولی واقعن دلم نیومد کامنت های خوب دوستان رو هم باهاش حذف کنم... .)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:58  توسط مرد مرده  | 


دیالوگ 1:

"مایکل!من چی می تونم بگم؟من خیلی وقته که با کسی عشقبازی نکردم.ازدواج من،بهت گفته بودم که از سال ها پیش مرده بود.من دلیلش رو نمی دونم.چرا دلیلشو می دونم،قانون دوم ترمودینامیکه دیر یا زود همه چیز به گه کشیده می شه؛البته با ادبیات من!"

از دیالوگ های فوق العاده ی فیلم زن ها و شوهر ها-وودی آلن

دیالوگ 2:

-"ایستادن و نگاه کردن به شما بهم آرامش می ده!"

-دختره به چشم های آقای داکار نگاه می کند،لبخندی می زند و می گوید:"اگه اشتباه نکنم شما مجردین آقای داکار!"
-"از کجا فهمیدید؟"
-"فقط یه مرد تنها از تماشای زنی که توپ پارچه ای جابجا می کنه لذت می بره!"
از دیالوگ های بسیار جالب فیلم مردی از لارامی-آنتونی مان

دیالوگ 3:

-"چرا وقتی توی زندان بودی اجازه ندادی بیام ملاقاتت؟"
-"چون می ترسیدم."
-"از چی؟"
-"از این که هر بار ببینم که داری ترکم می کنی."
لئو در جواب دخترش بعد از 7 سال که از زندان بیرون می آید چنین می گوید.
یک دیالوگ ناب از فیلم فرانسوی 36-الیویه مارشال


دیالوگ 4:
-"اصلن چرا تو دلت می خواد از من بچه داشته باشی؟"
-"برای این که ... تو هنوز یاد نگرفتی چطور از کاند.م استفاده کنی!"
لارنس(دنیس کواید)در اولین عشقبازی اش با جانت(ساراجسیکا پارکر)او را حامله کرده و بعد که جانت خبر را به او می دهدلارنس کلی سورپرایز می شود و فکر می کند که جانت خودش دلش می خواسته حامله شود ولی بعد می فهمد که سوتی از خودش بوده است.(برای درک بهتر این دیالوگ بهتر است قیافه ی تخس و پر از پشم و پیلی دنیس کواید و معصومیت سارا جسیکا پارکر را تجسم کنید)
یک دیالوگ بامزه از فیلم Smart PeOple-نوآم مورو


دیالوگ 5و6:
"در انقلاب هیچ محدودیتی وجود نداره.همه چیز مجازه حتی کشتن مادرت به نام پیروزی پرولتاریا!چیزی که ممکنه امروز بدون فکر،دیوانه وار و غیر انسانی به نظر برسه بعد ها قهرمانانه خواهد بود و واقعیت فردی ما رو حذف خواهد کرد."
"ما همه مون یه روز می میریم اما هر مرگی لزومن به اندازه ی یک مرگ دیگه معنی دار نیست.برتری ما توی همین واقعیته .ما دوست داریم برای ایده آل هامون بمیریم.کمونیست ها این جورین!"
جالبه !کم کم داره از کمونیسم خوشم میاد... .
دو دیالوگ سیاسی ناب از فیلم صبح به خیر شب-مارکو بلوکیو

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:35  توسط مرد مرده  | 

سلام!

این یک شروع تازه است شروعی تازه برای همه چیز شروعی تازه برای زندگی،برای زنده بودن،برای بهتر زندگی کردن و بهتر نوشتن!
مدتی بود که نبودم و اگر هم بودم کم رنگ بودم و کم حوصله.البته کم حوصلگیم  هنوز هم سر جای خودش هست و تغییری نکرده منتهی از این به بعد سعی می کنم که حداقل حضور داشته باشم و مثل گذشته وبلاگمو هر هفته مرتب به روز کنم،به کامنت هایی که جوابی براشون دارم جواب بدم و به وبلاگ های شما دوستان خوبم سر بزنم.

اما از خودم براتون بگم که مدتیه دوباره درس هام رو شروع کردم و عزمم رو جزم کردم که تا بالاترین مقاطع تحصیلی درسم رو ادامه بدم،اگرچه با وجود تجربیات ناخوشایند و ناراحت کننده ای که قبلن از دانشگاه داشتم برگشتن دوباره به این محیط برام خیلی خیلی سخت بود به هر حال،برای این که توی مدت تحصیلم بیکار نباشم و سرم به کاری گرم باشه و از لحاظ مالی به خونوادم وابسته نباشم به عنوان یه کار موقتی یه ویدئو کلوپ نسبتن با کلاس و تر و تمیز هم باز کردم و اون جا هم حسابی مشغولم.این مدتی هم که توی نت نبودم بیشتر درگیر کارهای مغازه ام بودم.خب دیگه بهتره حرف و حدیث رو بس کنم و برم سر اصل مطلب که آپ امروزم باشه:

ده کاری که وقتی یک مغازه دار هستید نباید انجامشان بدهید:
1.از دختر بچه های کنه ی همسایه این قدر کار نکشید طفلی ها چهار-پنج سال بیشتر ندارند و آمده اند که باهاتان بازی کنند نه این که بنشینند مغازه تان را گردگیری کنند!!!
2.این قدر راجع به کتک زدن مشتری های بدحساب حرف نزنید!
3.دختر بچه های همسایه را کتک نزنید یک لواشک یا تمبر هندی ارزش این حرف ها را ندارد!
4."تو فقیری!تو بدبختی!تو بی پولی!تو یه افغانی بی پولی که حتی نمی تونه یه کارتون هم بخره!اگه افغانی نیستی و پول داری برو از مادرت پول بگیر و بیا از من کارتون بخر!"
این واقعن روش غیر شرافتمندانه ایه برای فروختن کارتون به دختر بچه های همسایه!
5.این قدر جلوی مشتری های ریشوی حزب اللهی تان این دیالوگ معروف فیلم دل شکسته که می گه "این ریش شماست که ریشه ی ما رو سوزونده !" رو تکرار نکنید.مادر مرده ها شاید خوششون نیاد!شاید بهشون ور بخوره!
6.وقتی یک دختر خوشگل و ناز و مامان به عنوان مشتری می آید داخل مغازه تان زیاد جوگیر نشوید!طرف فقط یک مشتری است.لازم نیست قرمز شوید و دست و پای تان را گم کنید و به تته پته بیفتید!!!
7.بچه ها را گاز نگیرید!
8.این قدر بین مشتری های تان فرق نگذارید.بالاخره خیر سرشان همگی دارند برای تان پول می آورند!
9.این که به مشتری های تان بگویید بوی ماهی مرده می دهند و بعد روی شان اسپری خوش بو کننده بپاشید اصلن حرکت با مزه ای نیست!

10.یادتان باشد که مغازه تان ویدئو کلوپ است نه سالن غذاخوری یا رستوران؛ پرخور هستید ، درست!ولی این دلیل نمی شود که همیشه ی خدا در حال خوردن باشید!

پی نوشت 1:این جا صراحتن اعلام می کنم که از این به بعد توی وبلاگم تعارف رو می ذارم کنار و دست از این خودسانسوری مزخرفی که همه مون توی این مملکت کثافتی به نوعی بهش عادت کردیم بر می دارم و هر جوری که دلم خواست راجع به هر چیزی که دلم خواست می نویسم پس همین جا از همه ی اون هایی که با این قضیه مشکل دارن تقاضا می کنم که دور وبلاگ منو خط بکشن و دیگه این دور و ور ها نیان چون واقعن حوصله ی پند و اندرز و حرف های عاقل مآبانه رو از جانب هیچ کسی ندارم... .(می دونم که ته دلتون خوب درکم می کنید.)

پی نوشت 2:از این به بعد هر هفته یک فیلم رو معرفی می کنم و یه ریویو ی کوتاه(یا بلند)راجع بهش می نویسم.هنوزم از تماشای یه فیلم خوب لذت می برم اگرچه خیلی خیلی خیلی خسته ام!!!

پی نوشت 3: این روز ها دلم فقط و فقط یک چیز می خواهد؛یک آغوش گرم پر از عشق،پر از انتظار و پر از محبت... .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:54  توسط مرد مرده  | 

بدون شرح!!!
(این یک آپ نیست! فردا شب وبلاگمو به روز می کنم!)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 2:40  توسط مرد مرده 

قلم پرها داستان زندگی نویسنده ی بدنام و در عین حال بسیار روشن فکر فرانسوی مارکی دوساد است.او مدتی است که به درخواست زنش در دیوانه خانه ی شارنتون زندانی است.در بند بودن باعث می شود که استعداد نویسندگی مارکی شکوفا شود و او شروع به نوشتن داستان های س و جنسی به شدت شهوت برانگیز می کند.او به کمک مادلین دختر رختشویی که دیوانه وار عاشق داستان های اوست نوشته هایش را دور از چشم کشیش جوانی که رئیس تیمارستان شارنتون است به دست ناشرینش می رساند.داستان های مارکی دوساد در فرانسه غوغا می کنند و همه عاشق داستان های غیر اخلاقی اش می شوند.ناپلئون بناپارت پادشاه متعصب و سخت گیر فرانسه که اصلن از این قضیه خوشش نیامده روان شناسی به اسم رویر کولارد که تخصصش در شکنجه کردن است را به تیمارستان شارنتون می فرستد تا مارکی دوساد را مداوا کند ... !

نکته مهم: این بار قرار نیست یه ریویوی شسته و رفته راجع به قلم پر ها،شاهکار فیلیپ کافمن بنویسم بلکه این ها صرفن نکات جالب و یاد داشت های پراکنده ی من از این فیلم هستن که امیدوارم براتون جالب باشه.

دیالوگ: "من درباره ی بزرگ ترین حقایق غیر قابل انکار درون انسان ها می نویسم: ما می خوریم،می رینیم،می کنیم،می کشیم،می میریم!"

دیالوگ 2: کشیش با دلخوری :"امیدوارم راضی شده باشی،اون نمایش خانه ی ما رو تعطیل کرد."

مارکی دوساد:"ما فقط آینه ای هستیم که جلوی اعمال اون ها قرار گرفتیم.ظاهرن اون از اون چیزی که دیده خوشش نیومده!"

اوضاع وقتی جالب می شه که این دیالوگ فوق العاده روتعمیم بدیم به تعطیلی مجله ها و روزنامه های مختلف توی مملکت خودمون!

نکته ی 1: رابطه ی رویر کولارد(مایکل کین) با دختر جوان و زیبایی به اسم سیمون قضیه ی همان مثل قدیمی خودمان است که می گوید:"آنان که مردم را نصیحت می کنند     در خفا آن کار دیگر می کنند."

دیالوگ 3:"نوشته های من غیر ارادی ان.مثل تپیدن قلب من،مثل شق شدگی دائم من!!!"      مارکی دوساد

نمونه ای از کارکرد درخشان و هوشمندانه ی موسیقی: مارکی دوساد در حال نوشتن دارد یک تم جالبی را پیش خودش زمزمه می کند و صدای ضعیفی به گوش می رسد . نمایی از بیرون می بینیم و مشخص می شود که صدا از بیرون اتاق مارکی و از محوطه ی شهر بوده حالا صدای موسیقی کاملن بلند شنیده می شود.بر می گردیم به نمای مارکی او هم چنان زمزمه می کند اما حالا تمی که او زمزمه می کند از بیرون کاملن بلند و همراه با زمزمه ی او به گوش می رسد.

نکته ی 2: رویر کولارد زنش را تقریبن در خانه حبس می کند تا بیرون را نبیند و فکر می کند که او دارد مطابق میلش رفتار می کند در حالی که زنش جلد یک کتاب شعر را کنده و آن را به جای جلد کتاب شهوانی مارکی دوساد چسبانده و همیشه در حال خواندن کتاب مارکی دوساد فاسد العقیده است!!!

دیالوگ 4:" این اولین قانون سیاسته مگه نه؟ مردی که دستور اعدام رو صادر می کنه هیچ وقت خودش تیغه ی گیوتین رو نمیندازه!"  مارکی دوساد رو به رویر کولارد

دیالوگ شاهکار:" آیا ایمان تو این قدر سسته که تاب تحمل عقاید من رو نداری؟آیا خدای تو این قدر سست و ضعیفه؟ شرم آوره! "    مارکی دوساد رو به کشیش

نکته ی 3: " من دیگه یه مرد نیستم... من بیدار شدم و فهمیدم که یه گنجیشکم!"

یکی از دیوانه ها نشسته روی یک تاب کوچک و دارد ادای گنجشک ها را در می آورد.این سکانس را که دیدم کلی خندیدم،به این می گویند یک سکانس کمدی ناب!

درک فیلیپ کافمن از زمان بندی در یک سکانس کمدی فوق العاده است و او این را در این سکانس نشان مان می دهد.اول نمایی از یک دیوانه را می بینیم که از سوراخی دیوار رو به مارکی دوساد می گوید:"من دیگه یه مرد(آدم)نیستم."بعد تکان می خورد و در نمای کامل تربعدی او را می بینیم که روی یک تاب کوچک عین گنجشک ها نشسته و حرفش را ادامه می دهد و می گوید:"من بیدار شدم و دیدم که یه گنجشکم!"

نگاه : کشیش به خاطر مرگ تراژیک مادلین که در واقع هیچ ربطی هم به مارکی دوساد ندارد و رویر کولارد روان شناس مذهبی متعصب به خاطر فرار زنش بعد از خواندن کتاب های مارکی دوساد او را به بدترین شکل ممکن شکنجه می کنند. در حالی که وقتی از بیرون به ماجرا می نگریم متوجه می شویم که مارکی دوساد واقعن در این قضایا هیچ گناهی نداشته است. کشیش در ابتدا قلم مارکی را از او می گیرد و بعد کاغذ ها و کتاب ها و ملحفه ها و حتی همه ی لباس هایش را نیز از او می گیرد و در نهایت او را می اندازد داخل یک سیاهچال مخوف تنگ و تاریک و عین حیوان قلاده به گردنش می گذارد و دستور می دهد با انبر زبانش را از دهانش بیرون بکشند.

آن ها باز هم موفق به در هم شکستن روحیه ی آزاد اندیش مارکی دوساد نمی شوند،جسمش را خورد می کنند ولی روحش را نمی توانند خورد کنند.او آن چنان نفرتی از مذهب دارد که وصف ناشدنی است.در نهایت وقتی در حال مرگ است کشیش بر بالینش می آیدو برایش دعا می کند و طلب آمرزش می کند و صلیب را به لب مارکی دوساد نزدیک می کند تا او آن را ببوسد ولی مارکی با آخرین رمقی که در وجودش مانده صلیب را گاز می گیرد و آن را می بلعد و حتی با مردنش هم نفرتش را از مذهب نشان می دهد.

نکته ی 4: قلم پرها پیش از آن که یک درام تاریخی باشد یک فیلم سیاسی پرمایه و روشن فکرانه است که دیدگاه های ضد مذهبی و ضد مسیحی اش تکان دهنده است.کاراکتر ها و وقایع فیلم به شدت استعاری و دو پهلو هستند و هر یک به نوعی نماینده ی قشر خاصی از جامعه هستند.ته دلم خیلی دوست دارم که وقایع این فیلم را به وضعیت کنونی مملکت خودمان تعمیم بدهم ولی راستش را اگر بخواهید ما حتی به اندازه ی چند صد سال پیش جامعه ی اروپا هم رشد نکرده ایم... ما هنوز هم داریم توی دوران ماقبل رنسانس زندگی می کنیم.یک دوران گند و کثافت پر از تعصبات و اعتقادات بی معنی و مزخرف مذهبی با خشکه مذهب هایی که کوچکترین فکر و عقیده ی جدیدی را بر نمی تابند.خدا کند که روزی خدا و یا یک منجی از جانب او بیاید و ما را ار دست خدایی که این ها برای مان ساخته اند نجات دهد... .

پی نوشت:دوست دارم باز هم مثل گذشته راجع به خودم بنویسم...همین روزها با یک آپ کاملن شخصی بر می گردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1:21  توسط مرد مرده  |